<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[من و خودم]]></title>
		<link>http://i-am.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[زیر زمین]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/04/11/post-116/</link>
					<description><![CDATA[<P>دیروز درمانگاه گوارش با استادی که نفس ما انسان ها می باشد بودیم٬خانم تقریبا چاق و چادری اومد نشست دکتر ازش پرسیدن چند سالته گفتم الان می گه&nbsp;۵۰ اینا٬گفت نمی دونم&nbsp;۳۲ می شم دکتر با خنده گفت این که نصف شماست بعد دفترچشو باز کرد گفت خانوم&nbsp; ۴۵سالته شما</P>
<P>قبلا&nbsp;در کلینیک&nbsp;ا<A href="http://en.wikipedia.org/wiki/Endoscopy">ندو</A> شده بود نتیجه&nbsp;ش&nbsp;همراهش نبود&nbsp;دکتر دونه دونه با حوصله ازش سوال می پرسید اونم گفت چند تا ضایعه&nbsp;دیدید&nbsp;که&nbsp;خوش بین(خوش خیم)&nbsp;بود٬ما روبروی استاد خیلی خودمونو کنترل می کردیم و نخودی می خندیدیم٬بعد از آخرین سوال خانومه گفت آره&nbsp;که با هم&nbsp;رفتیم زیر زمین!!استاد با لبخند ملیح زد رو پاش و گفت بله منظورتون همکفه و...</P>
<P>بیچاره خانومه حالا سعی می کرد جملشو درست کنه</P>
<P>تصور کنید&nbsp;ما&nbsp;۵ تا استیجر&nbsp;به همراه اینترن ها و رزیدنتمون!</P>
<P>آهان یک چیز دیگه:اون روز&nbsp; یه آقاهه با شکم گنده اومد تو استاد یاد یک اصطلاحی افتاد به نام <FONT size=2></P>
<P><A href="http://www.minddisorders.com/Ob-Ps/Pseudocyesis.html">pseudocyesis</A>&nbsp;یعنی حاملگی کاذب که منشا سایکولوژیک داره و علائم حاملگی هم باهاشه حتی می تونه ۹ ماه طول بکشه٬تو این لینکه گفته</P>
<P>&nbsp;often resembles the condition in every way except for the presence of a fetus </P>
<P>به قول استاد بعد ۹ ماه باد به دنیا می آد!</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 1 Jul 2008 21:25:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=116</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/04/11/post-116/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دیفال]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/04/07/post-115/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>حالا اگر&nbsp;یک عدد&nbsp;ساعت به دیوار دستشویی و حمام می زدند بازهم آرامش داشت؟!<FONT size=2><FONT size=2><FONT size=2></P></FONT></FONT></FONT>]]></description>
					<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 20:40:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=115</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/04/07/post-115/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اسم فامیل]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/04/05/post-114/</link>
					<description><![CDATA[<P>جلو اشیا نوشته زاغ پلاستیکی٬وانمود می کردم به اسلاید های استاد بیهوشی توجه دارم و براش توضیح دادم که تولیدش متوقف شده!</P>
<P>پسر عموی یکی از بچه ها یه بار تو بچگی هاش نوشته حمید پلاستیکی</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 20:28:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=114</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/04/05/post-114/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[صورتی]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/03/24/post-113/</link>
					<description><![CDATA[برادرزاده ی صورتی من و زهرا دوستم تا حالا همدیگر ندیدن و برای هم نامه می نویسن منم پستچی ام<br>نامه ی عید دختر صورتی مهربون 10 ساله:<br>به نام خداوند جهانیان<br>پنج شنبه          1387.1.2<br><br>با سلام خدمت زهرا جان<br>زهرا جان ببخشید نامه قبلی بدخت بود چون یادم رفته بود و آخر شب توی تاریکی نوشتم (اینجا یه قلب بنفش کشید!البته نامه با صورتی نوشته شده)<br>راستی سال جدید را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک گفته و سال پر از موفقیت و پیروزی را در پشت خود داشته باشید من عکس شما را دیدم شما خیلی خوشگل بودید من خیلی دوست دارم شما را از نزدیک ببینم و این تنها آرزوی من است(اینجا ستاره تصور کنید)<br><br>                                               ((گلی گم کرده ام))<br>                                               ((در باغ هستی))<br>                                               ((فراموشم نکن آن گل تو هستی))<br><br>                   <br>]]></description>
					<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 01:52:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=113</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/03/24/post-113/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[Rain On Me]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/03/11/post-112/</link>
					<description><![CDATA[<P><A href="http://jozeph.blogfa.com">جوزف</A>&nbsp;لطف کرد و منو به بازی ۶ کلمه ای دعوت کرد</P>
<P>جمله ی من:چرا همیشه بارون رو من می باره؟!</P>
<P>ترجمه ی اینه:</P>
<DIV id=watch-vid-title>
<DIV><A href="http://www.youtube.com/watch?v=Nwh3FmpZ7kg">Why Does It Always Rain On Me </A>از <FONT size=2><A href="http://www.travisonline.com/">travis</A></FONT></DIV>
<DIV>اول دبیرستان تو فرجه ی(اون موقع اصلا نمی دونستم چیه)امتحان ریاضی ترم دوم از این آهنگ و کلیپش خوشم اومد٬ یادمه سرما خورده بودم و تب شدیدی داشتم&nbsp;برادرم هم به من روحیه می داد.&nbsp;&nbsp;</DIV>
<DIV>این جمله از اون موقع&nbsp;جزو شعارهام شد٬چند مدت پیش دیدم روی در میز تحریر قدیمیه هم&nbsp;نوشتم</DIV>
<DIV>&nbsp;</DIV>
<DIV><A href="Damien Rice?"></A>&nbsp;</DIV></DIV>
<DIV id=watch-this-vid>
<DIV id=watch-player-div>I cant sleep tonight<BR>Everybody saying everythings alright<BR>Still I cant close my eyes<BR>Im seeing a tunnel at the end of all these lights<BR>Sunny days<BR>Where have you gone? <BR>I get the strangest feeling you belong<BR>Why does it always rain on me? <BR>Is it because I lied when I was seventeen? <BR>Why does it always rain on me? <BR>Even when the sun is shining<BR>I cant avoid the lightning<BR>I cant stand myself<BR>Im being held up by invisible men<BR>Still life on a shelf when<BR>I got my mind on something else<BR>Sunny days<BR>Where have you gone?</DIV>
<DIV>....</DIV>
<DIV>الان درست بازی کردم؟(پیچیده ساختن ساده ها!)</DIV>
<DIV>طبق معمول همه دعوتید(وبلاگی و غیر وبلاگی نداره!)</DIV>
<DIV>&nbsp;</DIV>
<DIV>ااا یهو&nbsp;بارون&nbsp;شروع شد&nbsp;چقدر خوشحالم الان.&nbsp;</DIV>
<DIV>&nbsp;</DIV>
<DIV>&nbsp;</DIV></DIV>]]></description>
					<pubDate>Sat, 31 May 2008 00:08:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=112</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/03/11/post-112/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تابستان خفن]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/03/03/post-111/</link>
					<description><![CDATA[<br>-کلاس چندمی؟<br>-می رم دوم<br><br>از بعد از ظهر آخرین امتحان ثلث(دقیقا چرا سه بار در سال امتحان می دادیم؟) تا31 شهریور با غرور خاصی این جوابو می دادم<br> ]]></description>
					<pubDate>Fri, 23 May 2008 12:44:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=111</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/03/03/post-111/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عصب]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/02/23/post-110/</link>
					<description><![CDATA[رزیدنت(سال یک)تو مورنینگ بسم اله... می گه شروع می کنه به معرفی بیمارای آخر هفته که یهو اتند جوان که چند ماهه اومده حرفشو قطع می کنه و گیر می ده چرا تو این لیستی که داریم می بینیم تو یه سری جلو اسم بیمار شکایت مریضه یه سری بیماری که رزیدنت و سال بالاش واسش توضیح دادن که آقای دکتر خب واسه یه سری تشخیص نذاشتن یه سری هم تابلو بودن از اول استاد هم به گیرش ادامه می ده و دائم حرفشو تکرار می کنه که یهو رزیدنت وسطش روشو بر می گردونه و شروع می کنه بسم اله... <br><br>حالا من هر جور تعریف کنم بودن تو اون جو (و با شناخت از استاد) و دیدن این برخوردمخصوصا روزی که به رزیدنتا و اینترنا زیاد گیر دادن یه چیز دیگه س!<br><br><br>]]></description>
					<pubDate>Mon, 12 May 2008 00:06:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=110</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/02/23/post-110/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شبتان زعفرانی!]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/02/12/post-109/</link>
					<description><![CDATA[<P>بله با شمام شما دوست عزیز بله خود شما...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>و&nbsp;کلمات مورد نیاز به سمت رسانه ی مورد نظر پرتاب خواهد شد</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 1 May 2008 20:02:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=109</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/02/12/post-109/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[قلب خوب]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/02/08/post-107/</link>
					<description><![CDATA[<P>هفتمین&nbsp;روز بخش قلب٬مریضم(خانم ۶۰ ساله&nbsp;که به علت&nbsp;&nbsp;<FONT size=2>ext MIبستری شده بود)ا</FONT>مروز بعد یک هفته مرخص شد ازش خداحافظی کردم گفت بیا ماچت کنم ما هم ذوق کردیم٬اولین بیماری بود که در استاجری در راند با استاد&nbsp;پرزنت کردم </P>
<P>بخش خوب&nbsp;قلب با استرس های خودش داره می گذره(اولین بخش یعنی اعصاب&nbsp;زیاد جالب&nbsp;نبود)کم کم دارم عادت می کنم٬استاد&nbsp; خیلی جدی و ترسناک می باشند٬استاد دیگر به ما می گویند بابا٬رزیدنت&nbsp;سال یکی مهربان است و علاقه به شرح حال ۸ صفحه ای دارد٬به چارتEKG در دست بچه ها&nbsp;که خودش وقتی دانشجو بوده&nbsp;تالیف کرده لبخند می زند.ما به سوتی های خود ادامه می دهیم.</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 00:01:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=107</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/02/08/post-107/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نازنین]]></title>
					<link>http://i-am.blogsky.com/1387/01/23/post-106/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>دیشب به این فکر کردم که&nbsp;۳.۵ سال دیگه(۱۳۹۰)پزشک٬نام خواهم گرفت حس کردم انگار می خوام بچه به دنیا بیارم(یه همچین چیزایی)&nbsp;و&nbsp;چنین شد که&nbsp;حس مسئولیتم دوباره&nbsp;شدت گرفت!</P>
<P>توضیح :این فکرم درست بعد از&nbsp;تماشا کردن&nbsp;دو فیلم&nbsp;<FONT size=1><STRONG><A href="http://www.imdb.com/title/tt0425123/">Just Like Heaven&nbsp;</A>&nbsp;</STRONG></FONT>و <A href="http://www.imdb.com/title/tt0467406/"><STRONG><FONT size=1>Juno</FONT></STRONG></A>&nbsp;پشت هم٬ سراغم اومد و احتمالا طبیعیه</P>
<P>از موارد دیگر می تونم به ۴شنبه گرند راند داخلی اشاره کنم که تو ذهنم پشت یه میز نشسته&nbsp;بودم و انگشتامو به ترتیب و ریتمیک&nbsp;با عصبانیت به میز می زدم و به خودم چپ چپ نگاه می کردم٬نتیجه اش اینکه&nbsp;غروبش بالاخره شروع کردم به خوندن&nbsp;نورولوژی&nbsp;امینف</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>مامان شده چند ماه ازمن بزرگتره ٬دختر نازنینش ۶ ام به دنیا اومد و به خاطر اون ۶ ماه دیگه استیجر می شه تمام این مدت با ما سر کلاس بود و استرس های امتحان های فیزیوپات ۲ و قبلش ۱&nbsp;و&nbsp;من نمی تونم درک کنم٬آرامش و تقدس خاصی تو نگاهشه</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 14:20:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://i-am.blogsky.com/Comments.bs?PostID=106</comments>
          <guid>http://i-am.blogsky.com/1387/01/23/post-106/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
