X
تبلیغات
رایتل
من و خودم
email
آرشیو
یکشنبه 15 بهمن 1385
همذات پنداری

این روزا حس میکنم خیلی برادرزاده ی کوچولومو درک میکنم وقتی تو اون بازی کامپیوتری که باید جوجه را! نجات میداد و مراحلو به خوبی پیش رفته بود تو مرحله ی آخر یه غاز با مگس کش(؟) می افته دنبالش و تق توق ضربه میزنه و اون نمیتونست پیش بره و نشست همونجا گریه کرد!

منم این روزا همونقدر خسته ام یه خورده احساس ناتوانی میکنم منتظرم این یه ماه فرجه علوم پایه تموم شه میدونم همه چیز درست میشه کافیه بوی عید به مشام برسه و بعدش یه باد بهاری که میتونه مست مستت کنه...

راستی تو این پست  نوشته بودم میخوام مهمان شم تو یه دانشگاه دیگه واحدا نمیخورد دیگه هم دنبال کارم نرفتم البته چرا دیروز رفتم و انصراف دادم کلهم اجمعین!حداقل خیالم راحت شد.

 من از دلتنگیها می هراسم!حس میکنم با تمام تنش هایی که از تابستون واسه مهمان شدن داشتم حداقل حالا قدر خیلی چیزای اطرافمو بیشتر میدونم

 باید واسه آروم زندگی کردن تلاشمو بکنم...

آلرژی عزیز لطفا دیگر بیخیال ما شو باشه؟!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 159685


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها